-
تاریخ: 1401/11/2 ساعت: 18:06
چند سال پیش که در دبیرستان های شمال شرق تهران تدریس می کردم تقریبا همه چیز، یکی از شاگردانم برایم در تکه کاغذی نه چندان پاکیزه نوشت "من هربار که شما را می بینم و حرف هایتان را گوش می دهم به خودم قول می دهم عوض شوم و از همان ظهر که به خانه می رسم درس و کتاب بخوانم. اما چند ساعت بعد که دیگر نمی بینمتا...
چهل تکه ی تناقضات که منم...
-
تاریخ: 1397/11/16 ساعت: 8:44
برودری دوزی نمی دانم چیست، اما حتما چیز خوبی است و قشنگ است. یعنی هرچه باشد از دائما قصه خواندن و شبرنگ کردن خطوط بهتر است. مثل گلدوزی و روبان دوزی و هر دوختن و بافتن و کشیدن دیگری که احتمالا حواس هنر
ما نیز روزگاری ازین پیشترک...
-
تاریخ: 1397/11/16 ساعت: 8:44
جمعه ای لواسان بودم. دم دمهای ظهر بود. صدای اذان از مسجدی که تا به حال ندیده امش به گوش می رسید. در ایوان دراز کشیده بودم، کف پاهایم را به دیوار سفید سیمانی می کشیدم و کتاب می خواندم. گاه گاهی هم مجلد
برگرد، خانه آغوش می خواهد...
-
تاریخ: 1397/11/16 ساعت: 8:44
عرق کرده بودی تو. داشتی حرف می زدی، یادم نیست از چه. از پروانه می نالیدی شاید و اینکه غذاهایش همیشه ی خدا جذابه ی نمک اند و با ده لیوان آب نمی شود خوردشان؛ یا شاید هم بالا و پایین آت و آشغال های پروین
نارنگی عاشق ترین میوه ی دنیاست
-
تاریخ: 1397/11/16 ساعت: 8:44
“هیچ کاری در دنیا سخت تر از وانمود کردن به دوست نداشتن کسی که دوستش داری نیست” این را به پریسا گفتم و از در خانه بیرون زدم و تا این دفتر املاکی که دورترین اسم دنیا به کارش را برای مغازه اش انتخاب کرد
این کوچه نمی شود به آسانی طی...
-
تاریخ: 1396/10/29 ساعت: 19:08
به تمام آنهایی که "گذشتن و رفتن" می دانند حسودی ام می شود. آنها که بلدند فیلم تمام شده و نشده، کتاب خوانده شده و نشده، دیدار به پایان رسیده و نرسیده، دو سه خط تحلیل خلاصه و تمیز در جیب هاشان بگذارند و بلند شوند بروند پی زندگیشان. و وقتی هم که ازشان می پرسی "چطور بود؟" کوتاه ترین و کم عمق ترین جمله ه...
روان روزها...
-
تاریخ: 1396/10/29 ساعت: 19:08
امشب فیلم "رگ خواب" حمید نعمت الله را دیدم. دوپاره ای بود که گویا وظیفه اش اول خوب کردن حال آدم و بعد به شدت بدکردن آن بود. به قدری شخصیت محور که پا به پای "مینا" تحقیر شدیم و زجر کشیدیم. پا به پا رفتن سخت است، می دانید؟ خیلی سخت... دیگر اینکه امروز کمی برف آمد. فقط کمی. اما همان هم خوب بود. سفید بو...
به مژده جان و جهان را به باد خواهم داد...
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 7:02
صبح صفحه ی اینستاگرامش را باز کردم دیدم نوشته "لحظه ی دیدار نزدیک است". آمدم گروه -تلگرام- عکس دو بلیط هواپیما را دیدم. تورنتو به آمستردام و از آنجا به مقصد تهران. شوک شده بودم. تمام قوای ذهنی ام را جمع و جور کردم حساب کنم بیست و پنج آگوست یعنی کی؟ نفهمیدم از کجا "امید جانم ز سفر باز آمد" دلکش را پی...
ز دست رفته نه تنها منم درین سودا...
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 7:02
ز دست رفته نه تنها منم درین سودا... امروز ساعت چهار و نیم بعد از ظهر در آن گرمای نابودگر میدان نوبنیاد تا چهارراه پاسداران را پیاده آمدم همه به شوق شمارش مقدار کالری ای که دارد از دست می رود، در آخرین قدم ها اما یک شیشه نوشیدنی گازدار چاق کننده ی پر قند و شکر جلو دیدگانم ظاهر شد و نتوانستم مقاومت کن...
داستان کوتاه
-
تاریخ: 1396/4/16 ساعت: 23:01
داستان کوتاه یک اتاق خالی. خالی خالی. با جاروی دسته بلندی تکیه داده شده به کنج دیوار. و نور باریک و کشیده ی آفتاب روی زمین. دیگر هیچ. غبار است و غبار... جست و جو تکرار بیهودگی است. یک نفر آمده همه چیز را با خود برده. همه چیز را. یک نفر که جای انگشتانش تا ابد روی دسته ی جارو باقی می ماند. یک نفر که ب...